تبليغاتX
تهوع

حالا وقت هاراگیری انتقام سختی از خودم می گیرم


بچه که بودم طی یک گروگانگیری،اسلحه ام را روی شقیقه ی شاملو گذاشتم و به آیدا تجاوز کردم..بعد رفتم سینما پدر و مادر واقعیم را پیدا کردم و وحشت زده پیراهن ام را در آوردم
چشمهایم را بستم و با رعایت تعادل جنسی ام عکس رفقایم را روی سنگ حکاکی کردم
اعتراف می کنم از وقتی باردار شده ام،فهمیده ام همه چیز یک بازی ست و من
شبیه یک بادبادک شده ام که خوب سیگار می کشد
هیچ ایدئولوژی نمی تواند ثابت کند که چرا بازنده ایم
پدرم که دست بر قضا مرد بود بند کفشهایم را دور گردنم پیچاند و با نوازش به من گفت: تو خوشبختی
از این که مدفوع ام رنگ پرتقال به خود گرفته دیگر نمی ترسم
اگر چشمهایم را ببندم حتما خواب می بینم که تبدیل شده ام به یک دوچرخه ی ثابت و بعد هیچ وقت بیدار نمی شوم،چون امروز آلتم را نصفه و نیمه فروخته ام
همه وجودم را به خودم ببخش سعید

من همیشه زودتر از تو به خانه رسیده ام
نباید شهادت می دادم که بی پدر و مادری
سعی می کنم حس لامسه ام را از دست بدهم و خواب گل آفتابگردان حمید را ببینم
و نقطه نظرش را جویا شوم که من خنده ام اکسپرسیونیستی ست یا از روی جنده گی ست؟

چقدر دستهایمان نوستالژیک است رفیق وقتی چاقو می خوریم
میان ران های تو گم شده ام و به شوک الکتریکی نیاز دارم

من تمام قد تهوع دارم و در یک استادیوم صد هزار نفری از سوی اشباح تشویق می شوم

+تاریخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:38 نویسنده مجید قربانی |




   به آرام میرشکاری که در تنهایی هم وحید است

چند سال ِ تمام است که دارم با دوازده کوتوله ی بالغ زندگی میکنم
لیدر ِ کوتوله ها مادری بود که مرا دوست داشت اما از ترس اش به من می خندید
ولی آنها با من کار داشتند
من انگشتانم را حس نمی کردم و فکر می کردم اتفاق هولناکی افتاده است.گرسنه بودم و باید شعرم را توی آب خیس می کردم
می خواستم  پوست صورتم را بتراشم و پشت گوشهایم قایم شوم
قطعا عشق ما چیزی را کم داشت
به چرک زیر ناخن هایم نگاه کردم و ناگهان تبدیل شد به اژدهایی که " علی" آن را هوشیعانا خوانده بودش
مردی که از کمر به پایین الاغ بود مثل مانکنی کاملا مکزیکی با مشتهایش دندانهایم را میشمرد
من از ترس پاهایم را توی سینه ام جمع کرده بودم و عاشق تو شدم
از قطراتی که روی پیشانی ام بود هیچ شرمی نداشتم
من پسر کفتر باز حاشیه ی شهر نیستم 
من پیرزنی که موهایش را میخورد نیستم
نه
از اخرین باری که ریشم را تراشیده اند صد و بیست سال نمی گذرد
من مورچه ام
کارگرم
دست و پایم را بریده بودم و چال کرده بودم زیر چشمان تو
ولی قطعا عشق ما چیزی را کم داشت

+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:0 نویسنده مجید قربانی |

 

گوینده اخبار ورزشی مغزش ایستاد
صدای آژیر برایش در آوردم
زن حشری بوف کورُ کور شده بود
ناخن هایم از من می ترسیدند
دخترها بعد از رنگ کردن لبهایشان خون می ریدند و
گربه های خیابان مرا پایین می کشیدند
سگها یادشان رفته سینه ی من سرخ است
مثل اسبی که تا به حال ندیده ام چگونه شیهه می کشد
سرم را می کوبیدم روی زمین
مریم موهایش را می کند و جیغ میزد و می خندید
عضو مورد نظر مرد داشت گریه می کرد
و من شعرهایم را با مداد پاک می کردم
زن پشت تلفن به خلا خیره شده بود و به پدرم شلیک می کرد
مورچه ها داشتند سرشان را به دیواره های جمجمه ام می کوبیدند
و اشباح سیاه پوش اره برقی را مسلسل وار به سمت من گرفته بودند
تلویزیون خون بالا آورد و آمد کنار من خوابید
من داشتم با تخم هایم درد دل می کردم
باید همین حالا جلق زد و سیگاری شد

+تاریخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:6 نویسنده مجید قربانی |

 

چیزی مثل سیخ نشئگی توی جگرم فرو می رود.دلم می خواهد چند روزی را برای رفتن برق سوگواری کنم
پسرم!نمی دانم چرا زندگی اینقدر با من جهنم است؟
من برای تولد هنوز فرصت داشتم.امسال نمیشد.سال دیگرش
مادرت دیگر مرا دوست ندارد.این را از دوستت دارم هایش می فهمم!
چرا هنوز مرا به نام "مجید قربانی"صدا میکند؟چرا همه اطمینان دارند نام من " مجید قربانی"ست
انگار شبها مرا این پرستار روسپی ِ بی روپوش سرپا می گیرد و بعد می خواباند
فردا زده شده ام
همه به من نهیب می زنند که شعر هایت را مثل شورتت کوتاه کن.که فقط از واقعیت تابستان همین شورت برایم باقی مانده
به فاصله دو استکان عرقِ سگ حکم اعدام من صادر شده است
رمق ندارم.دستم می لرزد.خودم را باید خیس کنم
من اگر صد صفحه آگهی تسلیت توی روزنامه هم بنویسم باز درگیر شعریت هستم
من چقدر زود اتفاق افتاده بودم پسرم!
دستم
سرم
زنم
او بود که مرا با آشغال آشنا کرد
مسیح من خیلی وقت است که مثل موش های فاضلاب روی دیوار پخش شده است
باید چشمانم را ببندم و به واقعیت تلخ زیر سینه ی چپ ات فکر کنم
باید زیر تخم های پیرمردی که زل زده بود به لبان  ما آتش روشن کنم
جایی بهتر از توالت های قطار برای معاشقه پیدا نکرده بودم


من به طرز وحشیانه ای مجیدم
قربانی ام
باید بروم زمین سفتی برای شاشیدن پیدا کنم

+تاریخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:0 نویسنده مجید قربانی |

سرم را تراشیدند و هولم دادند توی سلول
فرمان داده بودند که باید به یکدیگر تجاوز کنیم
اتاق سخت سیاه شده بود.
داشتم به سطح سفید و تمیزی فکر میکردم که
تا لحظه ای دیگر قرار است سرپا بشاشم توش
که دیگر مادرم مرا بعد از استمنا تمیز نمی کند
و پدرم از این اتفاق تصادفی ست
من حتی کابوسهایی بدتر از این را فرض کرده ام
اما نمی توانم بکارتش را پاره کنم
برای باز مصلوب نشدن دستهایم را ضربدر می کنم روی سینه ام
باید سیگارم را روی سینه اش خاموش کنم
باید زنی را توی انفرادی تولید کنم که با همه ی زنها فرق داشته باشد
باید به تمام عابران پیاده کابوسهایم را تعریف کنم
باید دوره بیفتم توی همه ی اوین های جهان ساز بزنم
و بعد زنم که چشم نامحرم را دور می بیند خودش را خیس بکند
دارو می روم توی آغوشش
بوی نیمروی سوخته می دهد
کم کم تمام میشود و
من به انزال فکر می کنم

+تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:48 نویسنده مجید قربانی |

 

ما هر روز با شعری وحشی روی درب خانه مان تصادف می کنیم

"عزیزم...تنها دو روز مهلت داری خانه را تخلیه کنی در غیر
 این صورت دکوراسیونت توی خیابان خواهد بود"

                                     "صاحبخانه ی عصبانی تو"

اطمینان داریم که چنین شعری از آن قرمساق بر نمی آید
که این همه ی شعر یک زن است
اما شادمانیم که صاحبخانه ای عصبانی داریم...

"

چشم سیاهی می رود
پا یه زمین کوبیده می شود
طاقت وجود خارجی ندارد:-آقا کمی سریع تر...بمباران شدم...
صدا می آید:کسی نیست
و طاقت همچنان وجود خارجی ندارد
درب شکسته می شود و با سرعتی عجیب می شاشیم روی در ودیوار

"

ما اگر این همه وقت حشیش نکشیده ایم
برای عشقمان بود
اما وقتی عاشق نیستیم...دغدغه ای برایمان خریده نمی شود
حالا دیگر هر جا را که نگاه می کنیم پر از شارژ ۲۰۰۰تومانی ایرانسل است
و هر وقت که حشری می شویم..می توانیم به راحتی توی خیابان پیدایت کنیم

تگران ما نباش
نهایت...شب را توی شلوار کردی اکبر خیکی می خوابیم
فقط کاش  می فهمیدیم-همین امشب ـ
که جواد یساریوقتی تریاک می کشد چه شکلی می شود
یا مثلا می دانستیم که پسر حرامزاده مارادونا چرا توی ناپولی بازی می کند

نه عشق من...
ما رکیک نمی نویسیم
ما روی رکیک می نشینیم و بالا و پایین می رویم
ما مسافران  محترمی هستیم که برای تعیین مسیر از
ایستگاه من دولت تعیین می کنم به سوی صداقت صادقیه
یا دانش علم و صنعت می رویم..
و ما نمی دانیم که چرا مادرانمان از ما آبستن شده اند

کاش هنوز نمرده بودی و فرض می کردی
 شکیبایی  هنوز نمرده
نه...عزیزم نمی توانی
ولی فرض کن وسط درست کردن بچه...من ناگهان خودکارت را بدزدم
تا برایت شعری بگویم

"

ما مانیفست نمی دهیم
چون روی رکیک زندگی می کنیم
روی رکیک عاشق می شویم
روی رکیک
عزیزم...باز به عشقت سیگار حلقه می کنیم...
ما نمی توانیم حتی مگس مرده ای را عاشق کنیم

روزنامه ها خبر آورده اند
ما هنگام ریدن توی توالتهای نازی آباد بر اثر عطسه ای مرده ایم
حتما روحمان هم توی کاسه توالت گیر می کند

معشوق...
دلخوریم از این که خانه مان اتاق ندارد
و پدر..مادر را جایی تنها گیر نمی آورد-پنج سال تمام-
دلخوریم از این که دخترها وقتی بچه اند
راحت با فحش به ما باد میدهند

عشق من...نه...ستون عاشقانه ی بدن من...نه
ما ازاین که کنار خیابان شوش یواشکی می شاشیم
ترس و لذتی توامان داریم

 

+تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:43 نویسنده مجید قربانی |

 

روز آخر قدم زدن است..
اعترافی ندارم...
فقط...کاش بخاطر آن نمره...
یک روز به خلوت معلم ریاضی بچه بازم رفته بودم
کاش از بالای تیزی این شهر که همیشه بوی" منی " می دهد
تف به سر آدمها می انداختم...
تمام موهای وجودم را می تراشیدم
پوست صورتم را قلفتی میکندم
تیغ از دستم رها میشد
از ترس
و آلتم را قطع می کردم...
و روی پله های پل هوایی چهارراه خانی آباد می ریدم!

باید امروز شورتم را که سوراخ سوراخ شده با سیگار قاب کنم و بکوبم
روی تابلوی ورود ممنوع باربری...
امروز باید آروغ بزنم روی صورت دوست دخترم...

یادم رفته به پتو اعتیاد داشتم یا الکل یا شاید لب های زن همسایه که شوهرش را می بوسد...
کاش میشد مادرم از ریش ریشوهای این خاک پاک لخت  برایم شال گردن می بافت
و از کمر به پایین غرق در استفراغ آیت الله مصباح یزدی می شدم...

کاش میشد یک روز طولانی می نشستم
و از پنجره شاشیدن سگ ها را روی قبرم تماشا می کردم...
و هیچ مشکلی هم نداشتم
که تنها مشکل جوراب سوراخ بوگندویم بوده است همیشه...

"""""""""""""                      """"""""""""""

معلم ریاضی ام دستش را می آورد روی سینه های کوچکم
و با نوک تیز این شهر حامله می شوم...
برای دختر  حشری روبروی ام زبان تکان می دهم...

آقا...من دیگر اعترافی ندارم

                           سرم را ببرید...
                         تا کودکم توی شورتم زنده بگور نشده...

+تاریخ دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:31 نویسنده مجید قربانی |


من جهان سومی هستم

هروز صبح زنم
شورتش را می فروشد تا برای من اسباب بازی بخرد

بعد مادرم مرا می سپارد به خدا و
یادم می اندازد که وقتی از قحبه گی بر گشتم برای زنش(زن خدا را میگوید) سوتین بخرم

درب خانه مان باز می شود و
صدای مردی سیگار بدست می آید

-پتیاره ی کثیف-

            با مادرم بود یا زنم؟!!

فرقی نمی کند
من هنوز جهان سومی هستم

روی دنده چپ می خوابم و
بعد ترجیح میدهم دمر بخوابم-از بی خوابی و بی سکسی

زنم هنوز بوی شهوتی را می دهد که
                  توی بچه گی مادرش به من  میداد...

مادرش هم جهان سومی بود
که همیشه ی خدا پشم های زیر بغلش معلوم...

زنم را بغل کردم و گفتم:
-من عاشق زنی ام که تازه همسایه مان شده و رحم اش توی یخچال ماست

گفت:مهم نیست عزیزم...بغلم کن

دخترم گفت:مهم نیست عزیزم...بغلم کن

مادرم گفت:مهم نیست عزیزم...بغلم کن

                            و من هنوز جهان سومی هستم
                                              

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:52 نویسنده مجید قربانی |

به ما جوانان مضطرب و اندیشناک این دوره ی انتباه...معنی حیات را شرح دهید..( تقی رفعت)

چیزی که من را مجاب به نوشتن نقد یا نوعی نگاه به داستان "گربه ی بیچاره"کرد...فضای بی تفاوتی همراه با دلهره ی  داستان است...راوی قصه با بی تفاوتی عمل شست و شوی گربه در ماشین لباسشویی را جست و جو می کند اما وارد دلهره ای عظیم میشود که از خوب یا بد حادثه به من خواننده هم منتقل میشود...

"چیزی برای شام نداشتم"...حتی نگاه به خرد و خوراک نگاهی عادی نیست...شاید نویسنده قصدش را نداشته باشد اما تصویری که من ار این داستانک گرفتم این بود که جسیکا می تواند نماد باشد...نماد یک نسل...نسلی عصبی و پنجول کش به درب شیشه ای ماشین لباس شویی

پرتاب شدن از لوکیشنی به لوکیشن دیگر از ترفندهای بجا و البته دشوار این قصه است...نویسنده چنان ما را پرتاب به این فضاها می کند و نفس مان را می گیرد که یادمان میرود بپرسیم چرا؟

اما نقطه ی ضعف داستان جایی ست که راوی در مورد سورتمه سواری و پسر عمو توضیح می دهد که به نظر نگارنده اضافی ست و توی ذوق می زند...

اما واقعا تکلیف همه با چنین داستانی با جمله ی علی سطوتی روشن میشود...کاری به این ندارم که احسان عزتی تحت تاثیر "علی"بوده است-شاید-اما جمله ی اومارا با واقعیتی هولناک روبرو میکند(جمله رابخوانید)

و اما پاراگراف آخر که نمایشگر فاجعه ایست که شاید همه ی ما درگیر آن شده باشیم...

در هرصورت نسل و ادبیات جدیدی شاید در حال ظهور است که میخواهد بی پروا جلو بیاید.نسلی که نتیجه ی سالها تو سری و فلک است که دیگر هر چه می خورد حساسیت سیستم عصبی اش به کنش های برونی کمتر و جدایی اش از هنجار اجتماعی بیشتر می شود...

در آخر تا از کف تان نرفته "گربه ی بیچاره"را بخوانید...

            تابیخ       www.tabikh.blogfa.com

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:36 نویسنده مجید قربانی

تصادفا به تصویر اروتیکی از خودم رسیدم
تصادفا خنده ام گرفت
و باز هم تصادفا
دانستم ماتحت ندارم...

       همه را توی سطل آشغال می ریزم
      (خونی که از نفسهایم فواره میشود)

هی...آسمان برقص

وای خدایا

کتاب آشپزی جوان من حامله است...

""                                               ""

بالاخره روزی باب دیلن هم می میرد و
تو هنوز عاشق می مانی و
نمی فهمی پدرت
            توی کیسه زباله مرده است

                         نه..او نمرده
                                      او زنده نیست!

می بینم چهار سیم برق را
           که یکی شان شبیه
                                     خنده ی توست...!

بی خیال...
مهم نیست چه میشود...

آخ...می خواستم بشوم
آخ...داشتم می شدم
آخ...شدم!

                بقیه اش دیگر به من مربوط نیست

+تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:27 نویسنده مجید قربانی |